بی تو تنها....
قاصدک گفته بودم بهش بگو منتظرم مبادا یادت بره یه عمره چشم به در بودم
در دوران کودکی امیلی، گاه اشخاص به او میگفتند که احساساتش مناسب موقعیتها نیستند. برای مثال، در دوازدهمین سالروز تولدش، امیلی غمگین بود و برای پنهان کردن احساساتش تلاش نمیکرد. مادرش در مقام توصیه به او میگفت: روز جشن تولدت است و باید خوشحال باشی. باید لبخند بزنی و روز خوشی داشته باشی. یک بار هم وقتی مادربزرگ امیلی از دنیا رفت، مادرش به این دلیل که او در باغ بازی میکرد، به تندی به او پرخاش کرد : نخند. مگر نمیدانی کسی مرده است؟ باید سوگواری کنی. در این مواقع و در بسیاری از موقعیتهای دیگر، امیلی را به خاطر خودش بودن شماتت میکردند و او را به دلیل احساسات خودجوش سرزنش میکردند. هر بار این اتفاق میافتاد، امیلی گیج و سردرگم میشد و به همین دلیل نمیتوانست به احساساتش اعتماد کند این مشکل را با خود به دوران بلوغ برد. برای انجام هر کاری ابتدا از دیگران نظرخواهی میکرد و اگر کسی از او چیزی میپرسید، جوابی برای گفتن نداشت. میگفت: نمیدانم ... و بعد از دوستانش در اینباره نظرخواهی میکرد. امیلی باید راه اعتماد کردن به خودش را میآموخت. باید یاد میگرفت که به مکنونات قلبی خود اعتماد کند. در سی و دو سالگی تصمیم گرفت که عروسک بسازد و از طریق پست به فروش برساند. تمام مدت کارش دوخت و دوز بود. صدها عروسک برای دوستانش درست کرده بود و اکنون میخواست که این سرگرمی را حرفهی خود کند. اما افراد خانواده و دوستان نگرانش بودند. باید مبلغ بالایی سرمایهگذاری میکرد و تجربه هم نداشت و تضمینی هم در کار نبود که عروسکها به فروش بروند. وقتی شمار بیشتری از دوستانش در مقام دلسرد کردن او حرف زدند، امیلی به تدریج از ذوق افتاد. به جای آن تصمیم گرفت دوباره به کالج برود و رشتهی دیگری بخواند. در همین زمان بود که یکی از دوستان امیلی به او پیشنهاد کرد برای مشاوره به من مراجعه کند. بعد از اینکه مفصل دربارهی برنامهاش با او صحبت کردم، از او پرسیدم : بدون توجه به مشکلات عملی و بدون توجه به نتیجهای که به دست میآید، آیا اگر قرار باشد کاری انجام بدهی، این کار را انتخاب میکنی؟ امیلی بدون لحظهای درنگ پاسخ داد: بله، عروسک تولید میکنم و آن را میفروشم. به پشتی صندلیام تکیه دادم و با حیرت به او نگاه کردم، گفتم: این روشنترین پاسخی است که تاکنون از کسی شنیدهام. خود امیلی هم از آشکاری پاسخی که داده بود حیرت کرده بود. وقتی از او پرسیدم در این صورت چرا این کار را نمیکند، جواب داد: من همیشه کاری را که دوستان و بستگانم توصیه میکنند انجام میدهم. سکوت برقرار شد... به او گفتم: مگر غیر از این است که برای انجام چنین کاری باید به خودت اعتماد کنی؟ امیلی مدتی به زمین خیره شد و بعد گفت: حق با شماست. مطمئن نیستم که بدون حمایت کسی بتوانم کاری انجام دهم. دری گشوده بودم و این گونه به امیلی فرصت داده بودم تا انتخاب کند به تنهایی راه برود. او تصمیم گرفت به توصیهی من عمل کند. کسبوکارش به مراتب بیش از آنچه فکر میکرد، وسعت یافت. وقتی تعهد او نسبت به خودش ثابت شد، دوستان و بستگانش هم بر حمایت از او افزودند... سخن روز : اگر فکر می کنید که موفق می شوید یا شکست می خورید،در هر دو صورت درست فکر کرده اید.آنتونی رابینز خدارو شکر که این بالا نیستی آن پایین شاید جایت تنگ باشد،اما این بالا نیستی تا منواکسید کربن ریه هایت را از کار بیندازد آن پایین حتما باید خنک تر از این بالا باشد.آن پایین خبری از غبار و گردو خاک و آلودگی و وبا نیست آنجا کسی با دیدن خط عابر پیاده پایش را روی پدال گاز فشار نمی دهد در دنیای شما سکوت مرموزی حکمفرماست و حرفهایی را که اینجا نمی شود با فریاد فهماند آن پایین با یک نگاه گفته می شود. نقل است که : به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مركز شهر كوچكی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ... یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند . فرمانده كه جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در كوچه ای سراسیمه وارد یك دكان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد می زند : كمكم كن جانم را نجات بده . كجا می توانم پنهان شوم؟! پوست فروش میگوید : زود باش بیا زیر این پوستینها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین می ریزد ... پوست فروش تازه از این كار فارغ شده بود كه قزاقان روسی شتابان وارد دكان می شوند و فریاد زنان می پرسند : او كجاست ؟ ما دیدیم كه او آمد تو!!! قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دكان را برای پیدا كردن فرمانده فرانسوی زیر و رو می كنند . آنها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما او را نمی يابند سپس راه خود را می گیرند و می روند . فرمانده پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینها بیرون می خزد و در همین لحظه سربازان او از راه می رسند . پوست فروش رو به فرمانده كرده و محجوب از او می پرسد : ببخشید كه همچین سوالی از شخص مهمی چون شما می كنم اما می خواهم بدانم كه اون زیر با علم به اینكه لحظه ی بعد آخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید ؟ فرمانده قامتش را راست كرده و در حالی كه سینه اش را جلو میداد خشمگین می غرد : تو به چه حقی جرات میكنی كه همچین سوالی از من بپرسی ؟ سرباز این مردك گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش كنید . من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم كرد !!! محافظان بر پیكر پوست فروش چنگ زده كشان كشان او را با خود می برند و سینه كش دیوار چشمان او را می بندند پوست فروش نمی تواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباسهایش را در جریان باد سرد می شنود و برخورد ملایم باد سرد بر لباسهایش خنك شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل كنترل پاهایش را احساس می كند ... سپس صدای فرمانده را می شنود كه پس از صاف كردن گلویش به آرامی میگوید : آماده ............. هدف ...... در این لحظه پوست فروش با علم به این كه تا چند لحظه ی دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد ؛ احساسی غیر قابل وصف سر تا سر وجودش را در بر می گیرد و قطرات اشك از گونه هایش فرو می غلتد پس از سكوتی طولانی پوست فروش صدای گامهای را میشنود كه به او نزدیك میشوند ... سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر می دارند . پوست فروش كه در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه كور بود در مقابل خود فرمانده فرانسوی را می بیند كه با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی كه انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او می نگرد... آنگاه به سخن آمده و به نرمی می گوید : حالا فهمیدی كه چه احساسی داشتم ؟! پی نوشت : دوستی میگفت این داستان واقعی و آن فرمانده ناپلئون بوده اما بنده چون اطمینان نداشتم داستان رو به این صورت براتون نقل کردم. سخن روز : بهترین راه پیش بینی آینده ، ساختن آن است . برایان تریسی
برگرفته از كتاب:
كارتر- اسكات، شري؛ اگر زندگي بازي است اين قوانينش است؛ برگردان مريم بيات و مهدي قراچهداغي؛ نشر البرز
پدر یادت هست که دم رفتن از من چه خواستی؟ یادت هست گفتی:مردم دار باش به دیگران اعتماد کن به خاطر پول اعتبار و آبرویت را نفروش یادت هست می گفتی مهمترین ثروت یک مرد قلبش است صداقتش است و انسانیتش هست.
یادت هست که شعر((اگر آدمی به گوش است و دهان و حلق بینی چه فرق میان دیوار و میان آدمیت))رو برام می خوندی چقدر تاکید کردی تا حرفم را بزنم حقم را بگیرم و مقابل ظلم سکوت نکنم؟
نمی دانم این که می گویند می توانی از آن بالا مرا ببینی چقدر صحت دارد اما اگر هم بخواهی،ذرات غبار و دود و منواکسید کربن سد نگاهت می شود.
کاش از آنها نگذری.کاش نبینی که فرزندت به عوض آبرو و اعتبار روحش را فروخته.کاش این ظلم بزک کرده نگاهت را ندزدد.کاش نفهمی که همسایه ای که همیشه می گفتی اگر مشکلی داری سراغ او برو ،پول و سرمایه خواهرش را بالا کشید و از ایران فرار کرد.
راستی پدر آنجا همسایه ها چطورند؟
کسی جای پارک کس دیگر را به اسم زرنگی اشغال می کند؟
کسی طول آستینتان را متر می زند؟
کسی هست که 6 صبح نعره بکشد و کاری نداشته باشد که کی خواب است و کی بیدار؟
می گویند همه آدم ها نقطه ای برای شکستن دارند.یکی دو ساعت زودتر یکی چند سال دیرتر.
خدارو شکر تو قبل از آنکه بشکنی رفتی.راستی پدر اگه بودی نمی شکستی؟
اگر اسطوره های من اسطوره های تو می شدند و می شکستند،باز هم دوام می آوردی؟
اگر ناصح ریش سفیدی که یک عمر درس صداقت به مردم می داده رو به رویت می نشست و در چشمانت زل می زد و دروغ می گفت،تو همچنان با خونسردی همیشگیت می گفتی این نیز بگذرد؟
پدر من نه روحم را به بهایی گزاف که به ارزانی گذران معیشت می فروشم.
روزی که تو رفتی با 20 میلیون تومان می شد خانه خرید ولی امروز صاحبخانه ها این مقدار را فقط به عنوان رهن برمی دارند.
در چنین روزگاری گاهی باید روحت را به 500 هزار تومان هم بفروشی.من روحم را به قیمت زنده ماندن می فروشم.پدر دیگرانی که بهای املاکشان چند میلیارد است گاهی به خاطر 1000 تومان با موتور سوار مفلوک پیک دست به یقه می شوند.با معوقه هایی که هیچگاه وصول نشد تا الان می توانستم زندگی خودم رو دگرگون کنم و جالب اینکه بدهکاران من جملگی متمولند و می توانستند با خرج یک روزشان بی حساب شوند.
پدر آنجا خنده ها واقعی است؟
کسی کسی را مسخره می کند؟
کسی هست که پا توی کفش شما کند؟اصلا کفشی وجود دارد که صدها پا با حسرت به دنبالش نباشد؟
پدر چرا مرا اینگونه بار آوردی؟تو مرا برای جامعه ای که خود در آن بزرگ شدی تربیت کردی. نه جامعه ای که اینک پیرامون من را تشکیل می دهد.جامعه تو جامعه مردها بود.کسی اگر با کسی دست یا علی می داد قول و قرارشان ابدی بود و ضمانت اجرایش تنها یک تار سبیل.امروز روز اما اگر سبیلی هم پیدا شود یا آنقدر چرب است که نمی توانی ازش تاری بکنی یا آنقدر ترسناک است که جرئت نمی کنی به آن نزدیک بشوی مردمانی هم هستند که روزی صدبار یا علی می گویند و هزار بار زیر قولشان می زنند.
پدر وقتی اسطوره ات قولش را زیر پا می گذارد وقتی حرف حق تنها به دلیل اینکه حق است خریدار ندارد وقتی تو را به این دلیل که اشتباهاتشان را می گویی نمی خواهند وقتی چشم ها مسمومند و زبان ها معیوب وقتی برای ماندن باید مجیز مدیران را بگویی پدر دوست داشتی در چنین جایی باشی؟
حالا دانستی که چرا نوشتم خدارو شکر که این بالا نیستی؟
آن پایین هر چقدر هم که جایت تنگ باشد به تنگی جهالت و نادانی آدم های پر مدعایی که اینجا زندگی می کنند نیست
| :قالبساز: :بهاربیست: |